* دلتنگي... دلتنگي ... دلتنگي...
دلتنگي... دلتنگي ... دلتنگي...
آدم كه دلتنگ مي شود ...
چه فكرها كه نمي كند ...
چه انديشه ها كه در خيال خود ندارد ...
و چه روياها ...
كه گاه خنده را طراحي مي كند بر لبان ...
و گاه غم را بغضي مي كند شكسته در سينه
تا در پي بهانه ...
قطره اشكي جاري شود بر گونه ها...
* نميدانم دلتنگي هايم را با
نميدانم دلتنگي هايم را با كدام واژه به تصوير بكشم... دلتنگي هاي شبانه ام را به دست كدوم باد بسپارم... آيا بادي هست براي دلتنگي هاي وقت و بي وقت اين دل خسته....؟! نميدانم!
من پر از دردم.. پر از سردي... پر از تنهايي... پر از دلتنگي... اين روزها تنهاييم را بيشتر دوست دارم.. چونكه هر لحظه اش با تو بودن را برايم يادآور ميشود.. خوب ميدانم كه توي يكي از همين روزها كه پر از دلتنگي و بهانه هستم .. پر خواهم كشيد.. توي همين روزهاي كه صبح تا شبش به اميد يه ذره تغيير ميدوم و فقط مي بينم كه جز دلتنگي چيزي ديگه نيست... يكي از همين روزها كه دلم بيشتر از هر وقتي بهانه ات را ميگيرد و من بي توجه به بهانه هاي دلم به زندگي كردن ادامه ميدهم...توي همين روزهاي كه آسمونش سياه تر از هميشه و زندگي توش مرده ...توي همين روزهاي كه خودم را گم كردم .. و نميدانم كيستم؟! ديگر چه فرقي مي كند من چه باشم...! من شايد همان بي رنگ بي نامم.. يا همان سطر سياه از صفحه ي مرگم.. شايد آن نقطه پستي كه جا مانده از آن واژه هاي بي نام ونشان...! فرقي ندارد..! تو نيستي و من در اين هواي مه آلود به دنبال چه ميگردم نميدانم؟! يكي از همين روزا ميرم يه جايي كه سكوت باشه و ديگه هيچ چيز نباشه.. جايي كه مردن خود زندگي باشه....!
نميخواستم از دلتنگي ها و تلخي ها بنويسم.. ولي اين واژه ها فقط اين راه را ميتوانند خوب بپيمايند و دگر هيچ....!