تبليغاتX
.:..:..:.دنیای یه دختر تنها!!!!.:..:..:.
سال نو مبارک
  دوستای خوبم

سال نو را پیشاپیش تبریک می گم

سالی پر از شادی و نشاط داشته باشین انشاالله

 
بغض
 

حس عجیبی دارم...حس خالی بودن....احساس میکنم از وجود خودم دارم خالی میشوم....احساس تهی بودن.....خلاء ...احساس میکنم جای چیزی در وجودم خالی است.....باید پر شود اما با چه؟نمیدانم؟؟؟؟....کاش میتوانستم برای لحظه ای آرام بگیرم.....کاش این بغض کهنه میگذاشت نفس بکشم....کاش قطره اشکی...حتی یک قطره....آتش دلم را خاموش میکرد.....اما گویی بغض هم با من سر ناسازگاری دارد....مثل دنیا.....مثل همه چیز.....انگار باید عادت کنم.....انگار.....کاش......

 
 

تو اگر می دانستی که چه دردی دارد

 که چه زخمی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

هرگز از من خسته نمی پرسیدی ؟

که چرا تنهایی !!!!!!!!!! 

 

 
پس از مرگم
  نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
 
سادگی
 

من چه ساده ام ! و از صداقت سرشار ... !

اما ...

دنيا پر از ريا و دروغ ! و مرا نيز اينگونه می خواهد ...

امروز بر سادگی خود گريستم ... و يا نه ... خنديدم !

وقتی ديدم چه راحت به اتهام ساده دلی ، دل ديگری را رنجاندم ...

آيا گناه از من بود که بی ريا بودم ؟ ... يا نه ... !

يا گناه از نگاه ديگران است که مرا رياکار می خواهند ...

چگونه تاب آورم اين نگاههای سنگين را ...

می گريزم و خود را تنها می يابم . در تنهائی غرق سکوت می شوم ... سکوتی سنگين که راه فرياد را بر من می بندد و چه زجر آور است فريادی که در درون سينه ام حبس شده است ...

در اين لحظه دست مهربانی را بر شانه های نحيفم که از ترس می لرزند احساس می کنم ...

سرم را بلند می کنم تا او را ببينم ... اما ... کسی را نمی يابم !

... به جستجويش می روم ...

نه کسی نيست ! ... اما ... عطر حضورش هنوز مرا معطر کرده ...

در جايی از درونم زمزمه ای می شنوم ...

" تو بايد مرا در درونت بجويي ... "

و من او را چه زيبا می يابم ... در جايی پنهان در قلبم ...

احساسش می کنم و مرا آرامشی ژرف فرا می گيرد .

نيرو می گيرم ... و از اين نيرو بر می خيزم ... از او مدد می خواهم تا به همگان ثابت کنم هنوز راستی و درستی ارزشمند است . هنوز دلهائی پاک هستند که برای صداقت و ساده دلی می تپند ...

...

 

 
نارفیق
  نارفیقان را ببین خنجر به دست در کمین نشسته اند با نام رفاقت
 
پشیمانی
  نه ترسيدم كه بگريزم نه جانم را بها دادم شكستم پشت سر پلها همين مانده فقط يادم

 **********************************************************

در همه روي زمين همنفسم كسي نبود زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام

 
تنهایی
 

شب مثل هميشه خاموش و آرام است. همه جا را خاموشي فرا گرفته به جزء روح من كه در آن طوفاني عظيم مي بينم، مي خواهم دائما بگويم و بنويسم. اصلا دلم نمي خواهد بخوابم. مي خواهم ديده بر هم گذارم و ساعتهاي دراز به رويا فرو روم. بارالهي دلم چنان گرفته شده و فشرده شده كه گويي هر آن مي خواهد پاره شود. اضطرابي مرموز روحم را آزار مي دهد. نمي دانم چرا نمي توانم آرام بگيرم؟ چرا هر صدايي قلبم را تكان مي دهد ؟ چرا سراپايم مي لرزد؟ چرا غوغاي دل من هر لحظه شديدتر مي شود؟

مي خواهم با اراده استوار مقاصد و مطالبم رابرملاء نمايم ولي افسوس كه توان گفتن چنين كلماتي را در خود نمي بينم، نمي توانم تصميم بگيرم. تاكنون خود را اينقدر ضعف و زبون نديده بودم ….

 
غریبه
 

نگاهها عوض شده !

آزارم ميدهد.

اينجا انگار غريبم من !

دنبال آشنايي، دلي، همدمي ...

چه زود تنها شدم دوباره من !

ميدانم !

خسته اند از من !

جرم من چيست؟

آيا ...

نه !

تمام كن اين حرف ها را لطفا!

اين در تقدير ماست!

اما..

خدايا !

درد ،تنهايي، فراق، انتظار!

كدام را تحمل كنم من ؟

 

 
احساس
 

مي گويند شيشه احساس ندارد...

اما امروز كه روي شيشه بخار گرفته نوشتم

دوستت دارم...

آرام آرام گريست...

 
مهربونی
  چرا آروم نمي شم؟ كجايي؟ باهام حرف بزن انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده يه ذره باهام مهربوني كني خوب مي شم! يادم ميره! دارم خشك مي شم!
 
دردناکترین
 

شايد دردناكتر از يك درد

نداشتن يك همدرد باشد

 
  روزهاست كه گم شده ام يا شايد گم كرده ام راه رها شدن از فريادهاي درونم اينجا كه رسيدم رودخانه بود و درخت، كوه و پرنده، ساز و آواز... اما كسي نيست! يك هم راز، يك همدرد... ساز داشتن اما، كسي نواي دل من را نمي نوازد گم كرده ام همه چيزهاي خوب را... نغمه دلم خاموش شده است...
 
گریه
 

آسمان ابري است و درون آن ابرهاي ساه و پركينه ديده مي شود. كنار پنجره نشسته و به آسمان خيره شدم تلنگري لازم بود كه بغض آسمان را بشكند و سكوتش را به هياهوي مبهم مبدل سازد . دو چشمان بي فروغم در آسمان گويي در جستجوي چيزي است كه قلب يخ زده ام را گرمي بخشد ناگهان غرشي ابرها را گرياند.

 
جوانی...
 

نشسته ايم بر قاليچه اي به نام جواني... مي تازيم و گرد و خاك مي كنيم...زمين زيرپايمان است و اسير يك بازي شده ايم به اسم غرور ... ديواري را براي پشت سرنهادن بلند نمي بينيم سراپاشور...برد و باخت را مي شناسيم؟!

آشنايم با شور؟!!!

و جدايم از غم؟!!!

يا غرق در غرور ؟!!!

چيزي در ماست كه روز و شب آرام نداريم ... چيزي از جنس جستجو... چيزي مثل خيال وآرزو

 

 

 

 

 

 
محبت
 

اگر غمگيني از تنهايي و بي تكيه گاهي

و گر نشسته بر قلبت غبار بي وفايي

اگر لبريزي از دوري

اگر در قلب انسان ها به دنبال كلامي خوشتر از عشق مي گردي

نويدت مي دهم اي دوست، درون قلب يك انسان كلامي يافتم

از عشق والاتر، غني تر، صد پله بالاتر

                                                   محبت  

محبت واژه ي زيباست

كه در ژرفاي معنايش از عشق مي يابي و

در اوج تمنايش كلام عشق مي بيني

 

 
آبی ترین ستاره
 

كز كرده ام كنج اتاق با غمهايي و دستهايي كه گره خورده اند به زانوان

تنهايي به سووشون دلم نشسته ام پروانه اي كه عمري زنده به گور است ميان پيله تن.

 
صدف و مروارید
  عشق زيباست و در صدف دلهايمان جاي دارد. بياييد عشق را ارزان نفروشيم و آن را مانند درٌي گرانبها در پس هزاران پرده قلب پنهانش كنيم تادست خزان به آن نرسد جاي اين مرواريد ناياب و گران قدر فقط در صدف قلب است پس بياييد اين صدف را باز كرده و مرواريد عشق را درون آن بگذاريم سپس صدف را ببنديم تا روح پرطروات اين مرواريد آسيب نبيند.
 
خدایا...
 

خدايا:

چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نمي كند؟ چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نمي زنند؟ چرا ياس سپيده در باغچه احساسم نمي رويد؟ چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟

خدايا:

مي خواهم چنان پيچكي كنجكاو از ديوارها و پنجره ها بگذرم و در حواشي نگاه تو ساكن شوم مي خواهم از مرداب هاي عفن بگريزم و به اقيانوس امواج و لطف تو بپيوندم . مي خواهم گياه بكري باشم در باغهاي نوراي تو. باور كن دهانم بدون نام تو مي ميرد وقتي كلماتم به زيارت فضاي تو در مي آيند سبكبالتر از حافظند .

خدايا:

بگذار تا من هم طعم خوش زندگي را حس كنم . بگذار واژه هايم با شادي آميخته شود. بگذار با صورتي بشاش به زيارت تو بيايم. بگذار تا اشكهايم ديگر از غم و جودم نگويند و اشكهاي شادي را بر گونه هايم حس كنم.

خدايا:

دوست دارم بار ديگر متولد شوم و هميشه كودكي پاك و بي آلايش بمانم. دوست دارم گذشته ها از ذهن من پاك شود . دوست دارم زماني كه در درگاه تو حاضر مي شوم و دفتر مشقم را مي بيني با لبخندي به من پاداشم را بدهي.

 
دروغ
 

براي هزارمين بار پرسيد :

                         «من دلت را شكسته ام روزي؟»

براي هزارمين بار به دروغ گفتم:

                          «نه هرگز»

تا دلش نشكند!!!

 
من چه می دانستم...
 

 

 

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سر سبزی روياها را،

من گمان می‌کردم،

دوستی همچون سروی سر سبز،

چار فصلش همه آراستگی‌ست

 

من چه می دانستم،

هيبت باد زمستانی هست.

من چه مي‌دانستم،

سبزه مي‌پژمرد از بی آبی؛

سبزه يخ مي‌زند از سردی دی.

 

من چه می دانستم،

دل هر کس دل نيست

قلبها، ز آهن و سنگ

قلبها، بی خبر از عاطفه اند.

 
راه فرار
 

 

خواب يه راهه
يه راهه فراره
واسه آدمايي مثله من
كه چيزي واسه بيداري ندارن
سرم رو ميذارم رو متكا
پاهامو جمع ميكنم تو دلم
دستامو حلقه ميكنم تو هم
چشمامو ميبندم
من خوابم
خواب يه راهه
يه راهه فراره
واسه آدمايي مثله من
كه ديگه حوصله بيداري رو ندارن

من غصه رو نجويدم
 قورتش دادم پايين
مثل كپسول نارنجيه كه هر روز ميخورم
با يه ليوان پر از آب

 

 

 
کاش می شد...
 

كاش ميشد جمجمه رو عايق كرد.
كاش ميشد جلوي جريان فكر تو هادي مغز رو گرفت.
كاش ميشد فقط خنديد و گريه رو از برنامه ي روزانه حذف كرد.
كاش ميشد سوار يه حس شد و تا عمق وجود انسان پيش رفت.
كاش ميشد از برگهاي تك گل باغچه حياط پشتي چهار ديواري ياد گرفت و دي اكسيد كربن مصرف و اكسيژن توليد كرد.

كاش ميشد خاطره رو پاك كرد و سرنوشت رو به بازي گرفت.
كاش ميشد جلوي كوچ پرستوها رو گرفت تا تمام سال بشه اونا رو تماشا كرد و لذت برد.
كاش ميشد پاييز از راه نرسه و تابستون تمام موجودات رو از گرما هلاك كنه.
كاش ميشد توي خواب از زندگي خداحافظي كرد كه تا چند ساعت هيچكس بجز كرمها رفتنت رو باور نكنه.
كاش ميشد …
.

 
بخون ...
 

عجب روزگاري است عاشق مي شوي مي گويند ديوانه است، ديوانه مي شوي مي گويند حتما عاشق است.

وقتي زنده اي يك نفر هم سراغت را نمي گيرد وقتي مردي دسته دسته به ملاقات جنازه ات مي آيند.

خواستم خوشبختي را معني كنم معناي زندگي يادم رفت، خواستم سختي آن را تجربه كنم زندگي كردن را فراموش كردم.

عجب رسمي است همه عمر در انتظار لحظه هاي نابي، لحظه هاي ناب در فكر دليل!!!

زندگي: زجر،درد، گناه،ياس

مرگ:مهربان،راحت، گوارا

و حقيقت اين است: كه حقيقت تلخ است...

 
می دونی....
 

در عرض يك دقيقه مي شه يك نفرو خرد كرد ، در يك ساعت ميشه يكي رو  دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد، و لي يك عمر  طول مي كشه تا كسي رو فرامو ش كرد...

 
مواظب باش
 

 

 

زندگي همانند لانه ماران است ؛ و مردم همچنانكه تو را ميبوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند ...

 
می ترسم...
 

بعضي وقتا دوست دارم هر چي كلمه بلدم بذارم كنار هم و همه صفحه هاي دفترمو سياه كنم بدون اينكه هيچ كدوم از اونا جمله اي بسازند ... ولي نمي دونم چرا هميشه به اون چشمهايي فكر مي كنم كه شايد يه روز اين نوشته ها رو بخونند ... خودكارمو مي ذارم زمين و اين ديوونم مي كنه...

 
دنیای یه دختر تنها
 

دنياي يه دختر تنها

هيچ وقت شده كه تو دلت يه عالمه حرف باشه و نتوني به كسي بگي و دلتم اينقدر پره كه نتونه سنگيني اونارو تحمل كنه... بعد مي ري جلوي آيينه و اونارا بلند مي گي تا شايد حداقل يه كم دلت سبك شه.... ولي مي بيني يه جوراي از خودتم خجالت مي كشي... بعد يه قلم برمي داري به اين اميد كه كاغذ محرم خوبيه ولي قلمت به جاي حرفات شكل هاي بي معني رسم مي كنه... اون وقت كه ساكتي ولي داري ته  دلت داد مي زني ... من هر وقت  اينجوري مي شم  دوست دارم يكي پيدا شه كه همه اون حرفا  رو بزنه چون اون وقت كه خودمم جرات اينو پيدا مي كنم  كه باهاش همصدا باشم يا حداقل با خودم روراست باشم ...اون وقته كه كاغذ ميشه همرازم . قلم ميشه دست يارم... اون وقته كه مي تونم تا بي نهايت تفكرمو حس كنم...

 

 
آخرین عناوین وبلاگ (15 مطلب آخر)