تبليغاتX
.:..:..:.دنیای یه دختر تنها!!!!.:..:..:.
تحول بزرگ در زندگیم
  سلام

این مدته که نبودم یه خبرایی بوده

تو زندگیم یه تحول داره اتفاق می افته

چیزی که خیلی دوست داشتم بشه اما حالا ازش خیلی میترسم

درک می کنین که چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چیزی آرزوشو داشته باشی حالا که خدا میخواد بهت بده تو میترسی برش داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برام دعا کنین

در اولین فرصت میام همچی رو براتون میگم.......

 
تنهایی
 

عشق زاییده تنهایی است.... و تنهایی نیز زاییده عشق است...
تنهایی بدین معنا نیست كه یك فرد بیكس باشد .... كسی در پیرامونش نباشد!
اگر كسی پیوندی ، كششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!
برعكس كسی كه چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میكند...
و بعد احساس میكند كه از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ......

                                                             كتاب نیایش – دكتر علی شریعتی

 
خسته ام .....
 

           خسته ام...خسته ی نبودنت!

               خسته از روزهایی که بی تو شب می شود و شب هایی که باز هم بی تو می گذرد

               تا که طلوعی و غروبی دیگر بیایند

                   و باز هم گذر زمان ها که بی تو می گذرد می گذرد و باز هم می گذرد

 
ما هم ...
 

ما هم چو گل بهاری داشتیم

این گونه نبودیم اعتباری داشتیم

اگر در فصل خزان این گونه می بینی مرا

این زمستان من است ما هم بهاری داشتیم

اگر چه یاران ازشادی ما غمگین اند

شادیم که یاران ز غم ما شادند

 
بهار در بهار 87 مبارک
 

باز هم عيد مي شود و بازهم شادماني بي دليل که حسرت را مرهمي نيست ، خلاصه بگويم ، ما هستيم و حسرت مداوم که هيچ عيدي باورمان نيست ، يادتان هست ؟ در حوالي همين ايام يا اعياد ديگر بود که در پي عطر زندگي از بوي گل سرخ گذشتيم و صليب تقديرمان را چون مسيح بر دوش کشيديم و گريستيم در زماني که حتا آسمان هم بهانه اي براي گريستن نداشت.؟

حال امروز که انتر معركه روزگار شديم و ديگر هيچ عيد و عيدانه اي را صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد باز هم بايد گفت هم وطن سال نو مبارك

 

سال نو مي شود ،
دريغ ، دلمان تازه نشد ،
سبز مي گردد تن پوش درخت
اما تن مااز جور غم آزاد نشد،
باز در حسرت پرواز يم
ضجه ها هست هنوز،
اما شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
به گمانم سال ،
باز هم سال قحطي عشق باشد،
که هزار بذر عاشقي مي رويد
دريغ ، يک مجنون پيدا نشد
عيدتان مبارک

 

 
نمی خواد.............
 

 خداوندا !

 

اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم ،

 

 هزاران جلد کتاب می شود ولی آنچه  در  دل  دارم

 

يک جمله بيش نيست: دوستت دارم .

 

(( ويکتور هوگو ))

 

 

 
سلام
  سلام

لطفاْ قبل از هر چیز قسمت بغلی رو بخون و منتظر بقیه مطالب باش

دوستون دارم

 
چی بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

خداوندمی فرماید :

 وقتی بنده ی من به نماز می ایستد

 

 من آنچنان به او توجه می کنم که 

گویی  فقط همین یک بنده را دارم

 

ولی بنده آنچنان بی توجه است که گویی

 چنـــــــــــــــدین خدا دارد

 

                                      مطلب از وبلاگ http://zohreh1989.blogfa.com/

 
اگر...
 

 

اگرخدا کفيل روزيست                              غصه چرا؟

اگر رزق تقسيم شده است                             حرص چرا؟

اگردنيا فريبنده است                                      اعتماد به آن چرا؟

اگر بهشت حق است                                    تظاهر به ايمان چرا؟

 

اگرحساب است                                        جمع مال حرام چرا؟

اگر قبرحق است                                    ساختمانهاي مجلل چرا؟

اگر قيامتي هم هست                              جنايت چرا؟

اگر دشمن انسان شيطان است                        پيروي از او چرا؟

اگردنيا وسيع است                                           حقارت چرا؟

اگر محبت زياد است                                           کم لطفي چرا؟

اگر صداقت خوب است                                       دروغ چرا؟

 

اگر تاوان پس دادن سنگينه                             حماقت چرا؟

اگر ندامت هست                                   جنايت چرا؟

اگر خوبي هست                               بدي چرا؟

اگر راه زندگي دراز است                           رفتن چرا؟

اگر لبخند هست                                       اخم چرا؟

اگر شادي هست                                             غــم چرا؟

اگر گذشت هست                                              انتقام چرا؟

 

اگر عشق تباه کننده است                             تکرار آن چرا؟

اگر دوست داشتن هست                            تنفر چرا؟

اگر انتخاب کردن هست                         انتخاب شدن چرا؟

اگرخواستن هست                               تحميل و اجبار  چرا؟

اگر تو نيستي                                       بودنه من چرا؟

 

 
سخنانی از حاج محمداسماعیل دولابی:
 

سخنانی از حاج محمداسماعیل دولابی:

...........................................

» در امور اخروی اول خودتان بعد دیگران،ولی در امور دنیوی اول به دیگران بعد به خودتان.

» در انجام کار خیر سبقت گیرید ، همانا سبقت گیرندگان مقرب درگاه الهی هستند.

» توابین کسانی هستند که دائم خانه ی دل را تمیز می کنند.

» هر جا که غصه دار شدی استغفار کن، هر وقت زیبایی دیدی صلوات بفرست.

» دو رکعت نماز بخوان و به خداوند عرض کن خدایا هر کس به من بدی کرده را بخشیدم تو هم مرا ببخش.

» در هر شبانه روز لا اقل یک سجده طولانی داشته باش هیچ عبادتی مانند سجده نیست.

» اگر صلوات را با اشاره و با لطافت از ته دل بفرستی تا هفت آسمان بالا می رود.

» اگر یک مومن در شهری بخوابدخداوند بلا را از آن شهر دور می کند.

................................

یاد آن بزرگوار گرامی باد 

 
سال نو مبارک
 

سال نو مبارک

کلی ايميل و کارت تبريک سال نو از دوستان دريافت کردم. از محبت همه شما ممنونم. فرصت کمه و نميشه که به تک تک دوستان جواب بدم. سال نو رو همينجا به همگی تبريک ميگم. اميدوارم توی سال جديد سه چيز توی زندگی همگی شما دوستان جا داشته باشه. اول سلامتی که سر منشاء همه نعمتهاست, دوم داشتن روحيه قوی برای از پيش پا برداشتن مشکلات و سوم اميد به آينده که اگر اين سه رو داشته باشيد همه چيز در زندگی قابل دسترسه.

 

دوستان سال نو مبارک

 

 
در خلوت من
 

قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد  به خونسرد بودن ...... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهايم محکوم شد به سرد بودن .... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن .... عشقم محکوم شد به مبحوس بودن ....

 

 
رفیق بی وفا
 

رفیق

رفیق بی وفا را کمتر از دشمن نمی دانم

با خنجر می توان کشتش ولی

حق نمک دارم.

 
تنها نخواهی ماند
 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است...

آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:

« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

 
یک نفر را می شناسم...
 
یک نفر را می شناسم
صبور ....
میسازد ....خشت به خشت......ستونهای خانه زندگی
با اشک و خون....با دستهایی ظریف.....دلی قوی....
میسازد....
پناهگاه گرم کودکانش را...
تنها...!
و چنان می خندد...که حتی قاصدکها... از درونش بی خبرند!

 

 

 
دوباره اومدم
 

سلام به همگي

 

نمي دونم چي بنويسم ولي تو اين مدت مشكلي برام پيش اومده كه نتونستم بيام شايد يه چند وقت ديگه هم نيام ولي مطمئن باشين هر وقت اومدم به همتون پي ام ميذارم.

راستي هر كي برام پي ام گذاشته بود پريد!!!!!!!!!!!

از همگي هم خيلي خيلي ممنون كه به اينجا سر مي زنن و نظر ميدن

 
تنها همصحبتم
 

از وقتي به ياد دارم جز تصوير شكسته ام درون آينه همصحبتي نداشتم

وقتي كه اين تصوير مبهم و مبهم تر شد ، تا جايي كه خود نيز ياراي ديدن آن را نداشتم

تنها همصحبتم لحظات زندگي ام بودند

لحظاتي كه نميدانستم آيا به حرف هايم گوش مي سپارند يا نه؟!

دلم را به اين خوش ميكردم كه همصحبتي دارم كه فقط گوش مي كند و كنايه نمي زند و نصيحت نمي كند

ولي وقتي چشم بر هم نهادم احساس كردم او نيز علاق اي به شنيدن حرفهاي من كه آكنده از درد قديمي و آتش شعله ور است را ندارند

پس همصحبتم اشكهايم شدند كه از غم تنهايي از چشمانم جاري مي شدند

در زندگي سعي كردم دلي نشكنم و تلاش كنم دلي به دست آورم

ولي همه دل مرا شكستند و هيچ كس دلش را به من نسپرد!

                  مكن خود را به يار بد گرفتار كه من كردم پشيمانم از اين كار!

 

 
من یاد گرفتم...
 

من ياد گرفتم وقتي دلتنگم خودم رو با روياهام سرگرم كنم!

من ياد گرفتم چه جوري وقتي اشكم داره مياد پايين خودم با دست پاكش كنم!

من ياد گرفتم چه جوري مهر سكوت به لبم بزنم وقتي توي دلم دنياي حرفه!

من ياد گرفتم چه جوري وقتي كه دلم از هر وقتي بيشتر ميگيره فقط به تو فكر كنم!

من ياد گرفتم وقتي كه تو نيستي چطوري خودم رو با يادت آروم كنم!

 

 
خدایا کمکم کن...
  خدایا کمکم کن......خیلی تنهام

...........................................

چقدر خوب است کسی باشد تنهايی هات را بااو تقسيم کنی. شادی ها و غصه هات را .. کسی که هميشه کنارتو است.کنار تو راه ميرود. کنار تو نفس ميکشد. . لمس گرمای دستان او ، نفسهای او را حس کردن ، طپش قلبش را شنيدن. که اين ،لمس زندگی است. هميشه کسی هست که برای خوشحال کردنش نقشه بکشی. هميشه کسی هست که يواشکی براش شاخه ای گل روی لباسهاش بگذاری.چيزی که دوست دارد را براش بخری. هميشه کسی هست که روز های بارانی ، با او زير باران قدم بزنی ...

 

 
برام دعا کنید...
 

دیگه گریه  هم هوای دلمو وا نمیکنه....

وقتی به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت تا آخرین لحظه عمرت با تو خواهم بود

گفتم : تو کیستی؟؟؟

گفت: غم!!!

خیال کردم غم عروسکی است که می توان با آن بازی کرد

ولی حال که فکر می کنم می بینم که خود عروسکی هستم

.................

حالم خیلی بده

کاش میمردم

دیگه طاقت این زندگی رو ندارم

دعا کنید امشب که می خوابم دیگه بیدار نشم

دعا کنید...

 
بی وفا.......
 

گفتی دوستم داری و روی قولت می ایستی ...
همین هم شد .
قولت رو زیر پا گذاشتی و روی اون ایستادی !!!

 
نمی دونم چی بذارم.........
 

چه دردیست درمیان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی در چشم خود ارام شکستن

برای هرلبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن.

******************************************************

************************************

*************

دلم گرفته از آسمون

هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي

تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون

دست رفاقت نميدم

 
دلم گرفته...
 

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمر که دربدرم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یکم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیره عقربه های ساعتم

برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

 


 
دختری هست.....
 

دختری هست که دلش درد می کند

دختری هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که دلش درد می کند.

دختری هست که برعکس است. با دوستانش غريبگی می کند و در غريبه ها به دنبال دوستانش می گردد. از نزديکانش دور است و با هر کسی که دور است نزديک می شود. به هر چيزی که در دسترس باشد دست نمی زند و فقط چيزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد. دختری هست که برای بهتر شناختن خودش هر کاری را تجربه می کند، و بعد از هر تجربهء جديد خودش را کمتر و کمتر می شناسد. دختری هست که می خواهد از خودش فرار کند، ولی در خودش گم شده است و راه فراری نمی بيند.

دختری هست که در هشياری می خوابد و در مستی بهتر می انديشد. دختری هست که صبحها هيچ کاری نمی کند و شبها به زندگی ادامه می دهد. دختری هست که اينجا نشسته است و فکرش آن سوی دنياست. دختری هست پر از آرزو که نا اميد شده است. دختری هست پر از زندگی که در انتظار مرگ نشسته است. دختری هست که خسته است، و هر روز بيشتر از ديروز ورزش می کند.

دختری هست که حالش از هر چه دور و بر خودش جمع کرده است به هم می خورد. دختری هست که دلش را به هر چه که دارد خوش کرده است و هيچ دلخوشی ندارد. دختری هست... دختری هست... دختری هست.

دختری هست که در من است و از من نيست. دختری هست که از من بدش می آيد و من هم از او، و ما هر دو يکی هستيم. دختری هست که با من می جنگد و از جنگ بدش می آيد. دختری هست که تسليم نمی شود، و مرا تسليم خودش کرده است. دختری هست که همين است که هست، و هيچ کس نمی داند او واقعا کي است و کجاست و چه می خواهد، ولی همه می دانند که او دلش درد می کند.

 

 
خدایا...
 

خدايا!

آنان که همه چيز دارند جز تو را

به سخره ميگيرند

آنان را که هيچ ندارند جز تو را!

 

 
افکار مغشوش
 

افکار مغشوش اين همه ی چيزی است که هميشه و همه جا با خود به همراه دارم......

گاهی دلم ميخواد......کاش ذهنم هم يک سطل زباله داشت.........تا اين افکار اضافه و مزاحم را برای هميشه دور بريزم........برای هميشه........هميشه........

 
می خوام خودم باشم.....
 

نميدونم چی شده؟......چند روزه که باز به هم ريختم......چند روزه که يه بغض مثل سنگ تو گلوم گير کرده....ميدونی؟خيلی سخته نگه داشتن يه بغض سنگين تو گلو به خاطر ملاحظه ی حال ديگران که مبادا يه وقت با ديدن اشک تو روز اونها هم خراب بشه........خيلی سخته که خودت نباشی......خيلی سخته که حس کنی و بدونی که آدمای دور و برت تو رو به خاطر خودت به خاطر روحت به خاطر احساست نميخوان.......خيلی سخته نقش بازی کردن......خيلی سخته که صبح وقتی از رختخواب بلند ميشی تا آماده بشی بری سر کلاس وقتی چهره ی خسته از بی  خوابی شب قبل خودتو توی آينه ميبينی و خودت ميدونی که چقدر احتياج به آرامش داری....جقدر احتياج يه اين داری که يه کم خودت باشی......اما بازم توی آينه توی چشمای خسته ی خودت نگاه کنی و يه لبخند مصنوعی تحويل خودت بدی و به خودت بگی صبح بخير.......خيلی سخته که حتی واسه خودت هم نقش بازی کنی.....خيلی سخته......من الان خسته ام خيلی خسته.....انگار يه راه خيلی زياد و بی وقفه و يه نفس دويدم.....الان احتياج به استراحت دارم.........الان به اين احتياج دارم که سرمو فرو کنم تو بالشم و گريه کنم........اما از بس نقش بازی کردم انگار بغضم برام ناز ميکنه......خيلی تنهام خيلی.......تنها تر از اونی که..........ميخوام خودم باشم.......ميخوام اين ماسک شادی رو که همه اش دروغيه رو از چهره ام بردارم......ميخوام خودم باشم.........

 

 
سال نو مبارک
  دوستای خوبم

سال نو را پیشاپیش تبریک می گم

سالی پر از شادی و نشاط داشته باشین انشاالله

 
بغض
 

حس عجیبی دارم...حس خالی بودن....احساس میکنم از وجود خودم دارم خالی میشوم....احساس تهی بودن.....خلاء ...احساس میکنم جای چیزی در وجودم خالی است.....باید پر شود اما با چه؟نمیدانم؟؟؟؟....کاش میتوانستم برای لحظه ای آرام بگیرم.....کاش این بغض کهنه میگذاشت نفس بکشم....کاش قطره اشکی...حتی یک قطره....آتش دلم را خاموش میکرد.....اما گویی بغض هم با من سر ناسازگاری دارد....مثل دنیا.....مثل همه چیز.....انگار باید عادت کنم.....انگار.....کاش......

 
 

تو اگر می دانستی که چه دردی دارد

 که چه زخمی دارد

خنجر از دست عزیزان خوردن

هرگز از من خسته نمی پرسیدی ؟

که چرا تنهایی !!!!!!!!!! 

 

 
پس از مرگم
  نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را
 
سادگی
 

من چه ساده ام ! و از صداقت سرشار ... !

اما ...

دنيا پر از ريا و دروغ ! و مرا نيز اينگونه می خواهد ...

امروز بر سادگی خود گريستم ... و يا نه ... خنديدم !

وقتی ديدم چه راحت به اتهام ساده دلی ، دل ديگری را رنجاندم ...

آيا گناه از من بود که بی ريا بودم ؟ ... يا نه ... !

يا گناه از نگاه ديگران است که مرا رياکار می خواهند ...

چگونه تاب آورم اين نگاههای سنگين را ...

می گريزم و خود را تنها می يابم . در تنهائی غرق سکوت می شوم ... سکوتی سنگين که راه فرياد را بر من می بندد و چه زجر آور است فريادی که در درون سينه ام حبس شده است ...

در اين لحظه دست مهربانی را بر شانه های نحيفم که از ترس می لرزند احساس می کنم ...

سرم را بلند می کنم تا او را ببينم ... اما ... کسی را نمی يابم !

... به جستجويش می روم ...

نه کسی نيست ! ... اما ... عطر حضورش هنوز مرا معطر کرده ...

در جايی از درونم زمزمه ای می شنوم ...

" تو بايد مرا در درونت بجويي ... "

و من او را چه زيبا می يابم ... در جايی پنهان در قلبم ...

احساسش می کنم و مرا آرامشی ژرف فرا می گيرد .

نيرو می گيرم ... و از اين نيرو بر می خيزم ... از او مدد می خواهم تا به همگان ثابت کنم هنوز راستی و درستی ارزشمند است . هنوز دلهائی پاک هستند که برای صداقت و ساده دلی می تپند ...

...

 

 
نارفیق
  نارفیقان را ببین خنجر به دست در کمین نشسته اند با نام رفاقت
 
پشیمانی
  نه ترسيدم كه بگريزم نه جانم را بها دادم شكستم پشت سر پلها همين مانده فقط يادم

 **********************************************************

در همه روي زمين همنفسم كسي نبود زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام

 
تنهایی
 

شب مثل هميشه خاموش و آرام است. همه جا را خاموشي فرا گرفته به جزء روح من كه در آن طوفاني عظيم مي بينم، مي خواهم دائما بگويم و بنويسم. اصلا دلم نمي خواهد بخوابم. مي خواهم ديده بر هم گذارم و ساعتهاي دراز به رويا فرو روم. بارالهي دلم چنان گرفته شده و فشرده شده كه گويي هر آن مي خواهد پاره شود. اضطرابي مرموز روحم را آزار مي دهد. نمي دانم چرا نمي توانم آرام بگيرم؟ چرا هر صدايي قلبم را تكان مي دهد ؟ چرا سراپايم مي لرزد؟ چرا غوغاي دل من هر لحظه شديدتر مي شود؟

مي خواهم با اراده استوار مقاصد و مطالبم رابرملاء نمايم ولي افسوس كه توان گفتن چنين كلماتي را در خود نمي بينم، نمي توانم تصميم بگيرم. تاكنون خود را اينقدر ضعف و زبون نديده بودم ….

 
غریبه
 

نگاهها عوض شده !

آزارم ميدهد.

اينجا انگار غريبم من !

دنبال آشنايي، دلي، همدمي ...

چه زود تنها شدم دوباره من !

ميدانم !

خسته اند از من !

جرم من چيست؟

آيا ...

نه !

تمام كن اين حرف ها را لطفا!

اين در تقدير ماست!

اما..

خدايا !

درد ،تنهايي، فراق، انتظار!

كدام را تحمل كنم من ؟

 

 
احساس
 

مي گويند شيشه احساس ندارد...

اما امروز كه روي شيشه بخار گرفته نوشتم

دوستت دارم...

آرام آرام گريست...

 
مهربونی
  چرا آروم نمي شم؟ كجايي؟ باهام حرف بزن انگار نه انگار كه اتفاقي افتاده يه ذره باهام مهربوني كني خوب مي شم! يادم ميره! دارم خشك مي شم!
 
دردناکترین
 

شايد دردناكتر از يك درد

نداشتن يك همدرد باشد

 
  روزهاست كه گم شده ام يا شايد گم كرده ام راه رها شدن از فريادهاي درونم اينجا كه رسيدم رودخانه بود و درخت، كوه و پرنده، ساز و آواز... اما كسي نيست! يك هم راز، يك همدرد... ساز داشتن اما، كسي نواي دل من را نمي نوازد گم كرده ام همه چيزهاي خوب را... نغمه دلم خاموش شده است...
 
گریه
 

آسمان ابري است و درون آن ابرهاي ساه و پركينه ديده مي شود. كنار پنجره نشسته و به آسمان خيره شدم تلنگري لازم بود كه بغض آسمان را بشكند و سكوتش را به هياهوي مبهم مبدل سازد . دو چشمان بي فروغم در آسمان گويي در جستجوي چيزي است كه قلب يخ زده ام را گرمي بخشد ناگهان غرشي ابرها را گرياند.

 
جوانی...
 

نشسته ايم بر قاليچه اي به نام جواني... مي تازيم و گرد و خاك مي كنيم...زمين زيرپايمان است و اسير يك بازي شده ايم به اسم غرور ... ديواري را براي پشت سرنهادن بلند نمي بينيم سراپاشور...برد و باخت را مي شناسيم؟!

آشنايم با شور؟!!!

و جدايم از غم؟!!!

يا غرق در غرور ؟!!!

چيزي در ماست كه روز و شب آرام نداريم ... چيزي از جنس جستجو... چيزي مثل خيال وآرزو

 

 

 

 

 

 
محبت
 

اگر غمگيني از تنهايي و بي تكيه گاهي

و گر نشسته بر قلبت غبار بي وفايي

اگر لبريزي از دوري

اگر در قلب انسان ها به دنبال كلامي خوشتر از عشق مي گردي

نويدت مي دهم اي دوست، درون قلب يك انسان كلامي يافتم

از عشق والاتر، غني تر، صد پله بالاتر

                                                   محبت  

محبت واژه ي زيباست

كه در ژرفاي معنايش از عشق مي يابي و

در اوج تمنايش كلام عشق مي بيني

 

 
آبی ترین ستاره
 

كز كرده ام كنج اتاق با غمهايي و دستهايي كه گره خورده اند به زانوان

تنهايي به سووشون دلم نشسته ام پروانه اي كه عمري زنده به گور است ميان پيله تن.

 
صدف و مروارید
  عشق زيباست و در صدف دلهايمان جاي دارد. بياييد عشق را ارزان نفروشيم و آن را مانند درٌي گرانبها در پس هزاران پرده قلب پنهانش كنيم تادست خزان به آن نرسد جاي اين مرواريد ناياب و گران قدر فقط در صدف قلب است پس بياييد اين صدف را باز كرده و مرواريد عشق را درون آن بگذاريم سپس صدف را ببنديم تا روح پرطروات اين مرواريد آسيب نبيند.
 
خدایا...
 

خدايا:

چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نمي كند؟ چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نمي زنند؟ چرا ياس سپيده در باغچه احساسم نمي رويد؟ چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟

خدايا:

مي خواهم چنان پيچكي كنجكاو از ديوارها و پنجره ها بگذرم و در حواشي نگاه تو ساكن شوم مي خواهم از مرداب هاي عفن بگريزم و به اقيانوس امواج و لطف تو بپيوندم . مي خواهم گياه بكري باشم در باغهاي نوراي تو. باور كن دهانم بدون نام تو مي ميرد وقتي كلماتم به زيارت فضاي تو در مي آيند سبكبالتر از حافظند .

خدايا:

بگذار تا من هم طعم خوش زندگي را حس كنم . بگذار واژه هايم با شادي آميخته شود. بگذار با صورتي بشاش به زيارت تو بيايم. بگذار تا اشكهايم ديگر از غم و جودم نگويند و اشكهاي شادي را بر گونه هايم حس كنم.

خدايا:

دوست دارم بار ديگر متولد شوم و هميشه كودكي پاك و بي آلايش بمانم. دوست دارم گذشته ها از ذهن من پاك شود . دوست دارم زماني كه در درگاه تو حاضر مي شوم و دفتر مشقم را مي بيني با لبخندي به من پاداشم را بدهي.

 
دروغ
 

براي هزارمين بار پرسيد :

                         «من دلت را شكسته ام روزي؟»

براي هزارمين بار به دروغ گفتم:

                          «نه هرگز»

تا دلش نشكند!!!

 
من چه می دانستم...
 

 

 

آرزو می کردم

دشت سرشار ز سر سبزی روياها را،

من گمان می‌کردم،

دوستی همچون سروی سر سبز،

چار فصلش همه آراستگی‌ست

 

من چه می دانستم،

هيبت باد زمستانی هست.

من چه مي‌دانستم،

سبزه مي‌پژمرد از بی آبی؛

سبزه يخ مي‌زند از سردی دی.

 

من چه می دانستم،

دل هر کس دل نيست

قلبها، ز آهن و سنگ

قلبها، بی خبر از عاطفه اند.

 
راه فرار
 

 

خواب يه راهه
يه راهه فراره
واسه آدمايي مثله من
كه چيزي واسه بيداري ندارن
سرم رو ميذارم رو متكا
پاهامو جمع ميكنم تو دلم
دستامو حلقه ميكنم تو هم
چشمامو ميبندم
من خوابم
خواب يه راهه
يه راهه فراره
واسه آدمايي مثله من
كه ديگه حوصله بيداري رو ندارن

من غصه رو نجويدم
 قورتش دادم پايين
مثل كپسول نارنجيه كه هر روز ميخورم
با يه ليوان پر از آب

 

 

 
کاش می شد...
 

كاش ميشد جمجمه رو عايق كرد.
كاش ميشد جلوي جريان فكر تو هادي مغز رو گرفت.
كاش ميشد فقط خنديد و گريه رو از برنامه ي روزانه حذف كرد.
كاش ميشد سوار يه حس شد و تا عمق وجود انسان پيش رفت.
كاش ميشد از برگهاي تك گل باغچه حياط پشتي چهار ديواري ياد گرفت و دي اكسيد كربن مصرف و اكسيژن توليد كرد.

كاش ميشد خاطره رو پاك كرد و سرنوشت رو به بازي گرفت.
كاش ميشد جلوي كوچ پرستوها رو گرفت تا تمام سال بشه اونا رو تماشا كرد و لذت برد.
كاش ميشد پاييز از راه نرسه و تابستون تمام موجودات رو از گرما هلاك كنه.
كاش ميشد توي خواب از زندگي خداحافظي كرد كه تا چند ساعت هيچكس بجز كرمها رفتنت رو باور نكنه.
كاش ميشد …
.

 
آخرین عناوین وبلاگ (15 مطلب آخر)