دختری هست که دلش درد می کند
دختری هست که با هيچ کس درد دل نمی کند، ولی همه می دانند که دلش درد می کند. دختری هست که برعکس است. با دوستانش غريبگی می کند و در غريبه ها به دنبال دوستانش می گردد. از نزديکانش دور است و با هر کسی که دور است نزديک می شود. به هر چيزی که در دسترس باشد دست نمی زند و فقط چيزی را می خواهد که دستش به آن نمی رسد. دختری هست که برای بهتر شناختن خودش هر کاری را تجربه می کند، و بعد از هر تجربهء جديد خودش را کمتر و کمتر می شناسد. دختری هست که می خواهد از خودش فرار کند، ولی در خودش گم شده است و راه فراری نمی بيند. دختری هست که در هشياری می خوابد و در مستی بهتر می انديشد. دختری هست که صبحها هيچ کاری نمی کند و شبها به زندگی ادامه می دهد. دختری هست که اينجا نشسته است و فکرش آن سوی دنياست. دختری هست پر از آرزو که نا اميد شده است. دختری هست پر از زندگی که در انتظار مرگ نشسته است. دختری هست که خسته است، و هر روز بيشتر از ديروز ورزش می کند. دختری هست که حالش از هر چه دور و بر خودش جمع کرده است به هم می خورد. دختری هست که دلش را به هر چه که دارد خوش کرده است و هيچ دلخوشی ندارد. دختری هست... دختری هست... دختری هست. دختری هست که در من است و از من نيست. دختری هست که از من بدش می آيد و من هم از او، و ما هر دو يکی هستيم. دختری هست که با من می جنگد و از جنگ بدش می آيد. دختری هست که تسليم نمی شود، و مرا تسليم خودش کرده است. دختری هست که همين است که هست، و هيچ کس نمی داند او واقعا کي است و کجاست و چه می خواهد، ولی همه می دانند که او دلش درد می کند. |
|
|

