|
از وقتي به ياد دارم جز تصوير شكسته ام درون آينه همصحبتي نداشتم وقتي كه اين تصوير مبهم و مبهم تر شد ، تا جايي كه خود نيز ياراي ديدن آن را نداشتم تنها همصحبتم لحظات زندگي ام بودند لحظاتي كه نميدانستم آيا به حرف هايم گوش مي سپارند يا نه؟! دلم را به اين خوش ميكردم كه همصحبتي دارم كه فقط گوش مي كند و كنايه نمي زند و نصيحت نمي كند ولي وقتي چشم بر هم نهادم احساس كردم او نيز علاق اي به شنيدن حرفهاي من كه آكنده از درد قديمي و آتش شعله ور است را ندارند پس همصحبتم اشكهايم شدند كه از غم تنهايي از چشمانم جاري مي شدند در زندگي سعي كردم دلي نشكنم و تلاش كنم دلي به دست آورم ولي همه دل مرا شكستند و هيچ كس دلش را به من نسپرد! مكن خود را به يار بد گرفتار كه من كردم پشيمانم از اين كار! |
|
|

