باز هم عيد مي شود و بازهم شادماني بي دليل که حسرت را مرهمي نيست ، خلاصه بگويم ، ما هستيم و حسرت مداوم که هيچ عيدي باورمان نيست ، يادتان هست ؟ در حوالي همين ايام يا اعياد ديگر بود که در پي عطر زندگي از بوي گل سرخ گذشتيم و صليب تقديرمان را چون مسيح بر دوش کشيديم و گريستيم در زماني که حتا آسمان هم بهانه اي براي گريستن نداشت.؟
حال امروز که انتر معركه روزگار شديم و ديگر هيچ عيد و عيدانه اي را صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد باز هم بايد گفت هم وطن سال نو مبارك
سال نو مي شود ،
دريغ ، دلمان تازه نشد ،
سبز مي گردد تن پوش درخت
اما تن مااز جور غم آزاد نشد،
باز در حسرت پرواز يم
ضجه ها هست هنوز،
اما شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
به گمانم سال ،
باز هم سال قحطي عشق باشد،
که هزار بذر عاشقي مي رويد
دريغ ، يک مجنون پيدا نشد
عيدتان مبارک